دیدی ! دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم ؟!
دیدی در دقایق دیرباور ِ پر گریه گمت کردم ؟!
دیدی آب آمد و از سر ِ دریا گذشت و تو نیامدی !
آخرین روز ِ خسته , همان خداحافظ ِ اخرین , یادت هست ؟!
تو ناگهان چیزی گفتی , گفتی انگار همان بهتر که راز ما
در پچ پچ محرمانه روزگار ... ناپیدا !
گفتی انگار حرف ِ ما بسیار و وقت ما اندک و آسمان هم که بارانی ست ....
راستی هیچ می دانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم ؟
چقدر ستاره نشاندم ؟ چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید ؟!
مگر همین نشانی تو از راه دور دریا نبود ,
پس چطور در ازدحام دلهره , ناگهان گمت کردم
پس چطور در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم ؟!
سید علی صالحی
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 16:23  توسط راهی
|